|
این روزها خسته ام مثل اغلب اوقات زندگی ام. این روزها همه ی کارها به هم میپیچد و کلافه میکندم. اما امروز بازگشتم به روزهای گذشته...همه ی متن ها همه ی نظرها همه ی غلطهای تایپی... حس خوبی بود... یادگرفتم هربار که میخوام پست بذارم بیشتر از یک بار متن رو بخونم و دقیق. و دیدم روند تغییر نظرها رو منظورم دوستام و خودمه. چقدر تغییر کردیم....کمتر و بیشتر ۴ سال... ... مثه وقتایی که آلبومهای عکس رو میبینی...آره مثه اونه اعتراف کن! گاهي اعتراف کردن _هرچند اعتقاد داشته باشي تکرار نکردن يه اشتباه بهتر از اعتراف هست و گيريم باشه_ نه نوشتن تو کاغذ نه حرف زدن تو اعماق ذهنت نه حتي حرف زدن با يکي....اعتراف کن!...و تمام نگاههاي تلخ رو به جان بخر در ازاي حس خوبي که خواهي داشت ...هرچند گناه نبوده باشه و جرمت يک فکر احمقانه باشه گاهي فقط يک اعتراف بلند در يک جاي شلوغ حس رهايي رو بهت بده... یا یک اعتراف شلوغ در یک جای بسیار بلند.... دیگه نمیفهمم این نوشته ها از درون من هستند یا چیزی جدا از من من دیگه نمیفهمم این شعر ها از کجا اومدند حس بیگانگیه غریبی دارم. راهی پیدا کردم که بفهمم....خیالمان آسودگی یافت...
من باور دارم... که گاهى حق دارم عصبانى باشم، اما اين به من اين حق را نمىدهد که ظالم و بي رحم باشم من باور دارم... که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمکمان مىآيند و نجاتمان مىدهند من باور دارم... که قهرمان کسى است که کار لازم را در زمانش انجام مىدهد، صرف نظر از پيامدهاى آن... من باور دارم... که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشتهايم و آنچه از آنها آموختهايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفتهايم. من باور دارم... که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مىدهيم، صرف نظر از اين که چه احساسى داشته باشيم. من باور دارم... که اگر من نگرش و طرزفکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهدآورد من باور دارم... که هميشه بايد کسانى را که صميمانه دوستشان دارم با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم، زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آنها را مىبينم... من باور دارم... که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى کنيم که تمام عمر قلبمان را به درد آورد. من باور دارم... که زمان زيادى طول مىکشد تا من همان آدمی بشوم که مىخواهم باور دارم... که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور است من باور دارم... که هرچه قدر دوستمان خوب و صميمى باشد، گهگاهى باعث رنجشمان خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم...........
چه دیر شد.چه سرد شد.چه لحظه هایی که نوشتنم می اومد به جای اشک نه تونستم بنویسم و نه تونستم اشک.... یکی گفت آدم تو سال کنکور خیلی چیزها یاد میگیره تو دلم گفتم شاید هم چیزهایی میبینه که مجبور میشه یاد بگیره نه لزوما" همون موقع به کار ببندد.... تو این هوا سرما خوردم.؟.!. یکی امروز خیلی چیزها بهم گفت عصبی شدم یا چیزی نزدیک به این حالت. باعث شد بفهمم واسم مهم شاید نه خیلی اما هست. گفت............ شاید باید بهتره راحتره که با خاطرات خوب کنکور و بذاری کنار نه با بدیهاش. خیلی چیزهای دیگه هم گفت که میخوام بیشتر بهش بیندیشم. گلوم درد میکنه!!!!! به این فکر میکنم که بعد از هر تصمیم بعد از کنار گذاشتن هر چیز مثه رشته هایی که جلومونه مثه دوست یا دوستایی که کنارمونن مثه بعد از هر کاری که میکنیم چقد احتمال رضایت هست؟چقد خودمون مقصریم چقد رشته مقصره؟ چقد اطراف تاثیر داره؟ شاید تو یه موقعیت دیگه اون رشته خیلی بهتر بود.آیا اگه اون رشته به خودی خود بده سا ما به درد اون نمیخوریم یا شاید موقعیتی که ما با اون آشنا شدیم باعث شده بد به چشم بیاد. خوبه که از خودمون مطمئن باشیم آیا هیچ وقت پشیمون شدنی در کار نیس؟وقتی پیر شدیم و فهمیدیم واقعا" تمام این سالها دروغ گفتیم به خودمن که اشتباهی نکردیم... چی دارم میگم؟؟؟ فقط دارم مینویسم حتی حوصلخه ندارم نگاه کنم چی نوشتم. امیدوارم انتخابم اشتباه نبوده باشه هرچند اشتباهاتی کردم در این سال.امید به اینکه بعدها اثرات مثبت این خطوط حداقل به خودم کمک کنه. اونوقت میگم خداحافظ کنکور و سالت جمعی که نخستین بار اندیشه چپ را در ایراننمایندگی کردند معروف به 53 نفر. 73 سال پیش در این روزها به دست رضاخان دستگیر شدند تا بدین وسیله بزرگترین دستگیری سیاسی دوران حکومت رضاشاه به وقوع بپیوندد. مهمترین شخصیت این گروه:
تقی ارانی. نظریه پرداز و مبارزی کمونیست بنیانگذار مجله "دنیا" تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه شرق تهران به پایان رساند. پس از تحصیل در دارالفنون با رتبه ی اول در دانشگاه تهران به رشته پزشکی مشغول شد. در سال 1301برای ادامه تحصیل و کسب تخصص به آلمان اعزام شد پس از 6 سال تحصیل در رشته ی شیمی و فیزیک به مقام دکترا رسید در سال 1309 در دانشکده برلین استاد علم بدیع در اشعارفارسی و عربی و ترکی شد سپس به ایران بازگشت سر انجام در 14 بهمن 1318 در بازداشتگاه شهربانی زیر شکنجه کشته شد. بدون تردید دکتر ارانی نه فقط از لحاظ اجتماعی بلکه از لحاظ علمی نیز یک فرد بارز و برجسته و مایه مباهات ایرانیان است.مبارزه دکتر ارانی در راه نجات ملت ایران و رنجبران این سرزمین فوق العاده در خور ستایش و تحسین است. "ما میدانیم برخلاف جریان شنا میکنیم ولی آنقدر شنا خواهیم کرد تا با بازوان توانای خود جریان را تغییر دهیم." عبور باید کرد ازین تلخی تندو گس.... و شعر باید شد در تمام این سرودن ها... به این فکر می اندیشم باز چرا برای گلدانها گل نیست... عبور باید کرد ازین تقدیر بی مصرف به خواب باید رفت درین کابوس تلخ بودن چقدر غمناکم و بی دریغ شعر نثرم نمیاد و رود باید شد برای کلام سیلاب.
دوباره پلک دلم میپرد این نشانه ی چیست؟؟ ( دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک جالب اینجاست که اگه کسی نباشه که به سالگرد تولد توجه کنه انگا نیست انگار یه روز است مانند تموم روزهای دیگه... چقد دلم گرفت... خبر بد 1:یکی هست که سرطان داره,تازه فهمیدم خبر بد 2:خیلی های دیگه هستند که ازین مشکلات دارند خبر بد3:من به پزشکها غبطه میخورم ولی حاضر به تغییر رشته نیستم باز خبر بد4:نمیتونم اینها رو به آزمایش و و و ربط بدم البته میشه یه جورایی قانع شد...با یه فلسفه بافی...بهار بهار بهار....کاش شروع خوبی داشته باشید و شیم...هرچند با تاخیر
دی شد و بهمن گذشت,فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ, همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود,رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرمل بکاست,شد ز خدا داد خواست لطف خدا یار شد,دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز به برج حمل معطی صاحب عمل,سیم شماران رسید طالب و مطلوب را,عاشق و معشوق را همچو گل خوش کنار,وقت کتاران رسید بر مثل وامدار,جمله به زندان برند زرگر بخشایش اش,وام گزاران رسید جمله صحرا و دشت,پر زشکوفه ست و کشت خوف تتاران گذشت,مشک تتاران رسید هرچه بمردند پار,حشر شدند از بهار آمد میر شکار,صید شکاران رسید آن گل شیرین لقا,شکر کند از خدا بلبل سر مست ما,بهر خماران رسید وقت نشاط است و جام,خواب کنون شد حرام اصل طرب ها بزاد,شیره فشاران رسید جام من از اندرون,باده من موج خون از ره جان ساقی خوب عذاران رسید
مولوی. غزه...در جنگ و خون...و من در فکر جنگ میان سیاستمداران که چه عرض کنم سیاستبازان خانه ی ویرانم... غزه در بدبختی و گرسنگی....و من در فکر کودکان گرسنه ی خیابانمان و بدبختی زن همسایه... بیماری ودرد و کثافت همه جای غزه را گرفته...شاید به این می اندیشم که چقدر آدمهای کثیف کثیفند...و چقدر رنج میکشم از آلودگی...و چقدر درد دارد آلوده شدن... مردم غزه هیچ پولی ندارند...و من به ثروت مملکتم فکر میکنم که از دست رفت و کودکانمان را خیابانی گرسنه کرد... ... وای چقدر دلم تنگ شده بود برای بیرون...شلوغی...سر و صدا...ترافیک...شهر شلوغ پلوغ به هم ریخته ی در به داغون...
مردم...مغازه ها...همه چی...
ولی الان حس میکنم...و خواب بهترین چیزه... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 15:51 توسط hera
|