73 سال پیش در این روزها به دست رضاخان دستگیر شدند تا بدین وسیله بزرگترین دستگیری سیاسی دوران حکومت رضاشاه به وقوع بپیوندد.
مهمترین شخصیت این گروه:
تقی ارانی.
نظریه پرداز و مبارزی کمونیست
بنیانگذار مجله "دنیا"
تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه شرق تهران به پایان رساند.
پس از تحصیل در دارالفنون با رتبه ی اول در دانشگاه تهران به رشته پزشکی مشغول شد.
در سال 1301برای ادامه تحصیل و کسب تخصص به آلمان اعزام شد
پس از 6 سال تحصیل در رشته ی شیمی و فیزیک به مقام دکترا رسید
در سال 1309 در دانشکده برلین استاد علم بدیع در اشعارفارسی و عربی و ترکی شد سپس به ایران بازگشت
سر انجام در 14 بهمن 1318 در بازداشتگاه شهربانی زیر شکنجه کشته شد.
بدون تردید دکتر ارانی نه فقط از لحاظ اجتماعی بلکه از لحاظ علمی نیز یک فرد بارز و برجسته و مایه مباهات ایرانیان است.مبارزه دکتر ارانی در راه نجات ملت ایران و رنجبران این سرزمین فوق العاده در خور ستایش و تحسین است.
"ما میدانیم برخلاف جریان شنا میکنیم ولی آنقدر شنا خواهیم کرد تا با بازوان توانای خود جریان را تغییر دهیم."
و شعر باید شد در تمام این سرودن ها...
به این فکر می اندیشم باز
چرا برای گلدانها گل نیست...
عبور باید کرد ازین تقدیر بی مصرف
به خواب باید رفت درین کابوس تلخ بودن
چقدر غمناکم و بی دریغ شعر
نثرم نمیاد
و رود باید شد برای کلام سیلاب.
دوباره پلک دلم میپرد این نشانه ی چیست؟؟
(
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند.........)ـ قیصر امین پورـ
تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک
جالب اینجاست که اگه کسی نباشه که به سالگرد تولد توجه کنه انگا نیست انگار یه روز است مانند تموم روزهای دیگه...
چقد دلم گرفت...
خبر بد 1:یکی هست که سرطان داره,تازه فهمیدم
خبر بد 2:خیلی های دیگه هستند که ازین مشکلات دارند
خبر بد3:من به پزشکها غبطه میخورم ولی حاضر به تغییر رشته نیستم باز
خبر بد4:نمیتونم اینها رو به آزمایش و و و ربط بدم البته میشه یه جورایی قانع شد...با یه فلسفه بافی...
دی شد و بهمن گذشت,فصل بهاران رسید
جلوه گلشن به باغ, همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود,رفت به کور و کبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
باغ ز سرمل بکاست,شد ز خدا داد خواست
لطف خدا یار شد,دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حمل
معطی صاحب عمل,سیم شماران رسید
طالب و مطلوب را,عاشق و معشوق را
همچو گل خوش کنار,وقت کتاران رسید
بر مثل وامدار,جمله به زندان برند
زرگر بخشایش اش,وام گزاران رسید
جمله صحرا و دشت,پر زشکوفه ست و کشت
خوف تتاران گذشت,مشک تتاران رسید
هرچه بمردند پار,حشر شدند از بهار
آمد میر شکار,صید شکاران رسید
آن گل شیرین لقا,شکر کند از خدا
بلبل سر مست ما,بهر خماران رسید
وقت نشاط است و جام,خواب کنون شد حرام
اصل طرب ها بزاد,شیره فشاران رسید
جام من از اندرون,باده من موج خون
از ره جان ساقی خوب عذاران رسید
مولوی.
غزه در بدبختی و گرسنگی....و من در فکر کودکان گرسنه ی خیابانمان و بدبختی زن همسایه...
بیماری ودرد و کثافت همه جای غزه را گرفته...شاید به این می اندیشم که چقدر آدمهای کثیف کثیفند...و چقدر رنج میکشم از آلودگی...و چقدر درد دارد آلوده شدن...
مردم غزه هیچ پولی ندارند...و من به ثروت مملکتم فکر میکنم که از دست رفت و کودکانمان را خیابانی گرسنه کرد...
...
مردم...مغازه ها...همه چی...
ولی الان حس میکنم...و خواب بهترین چیزه...
شیطانکم! دوباره مرا, سیب می دهی؟
ای نفس سرخ وسوسه ها, سیب می دهی؟
هفتاد مرتبه همه شب در قنوت نو
می خواهم از خدا به دعا, سیب می دهی؟
آهی دگر نمانده بساطم تهی شده ست
جان می دهم به نقد بها, سیب می دهی؟
از باغ تن نه-آه...!- به آدم ز باغ روح
حوای من! خدای نما, سیب می دهی؟
- - -
این کفر نعمت است اگر دست رد زنم
وقتی که از بهشت خدا سیب می دهی
سر می برم به پای تو پرهیز عشق را
هنگام که بدون حیا, سیب می دهی
از شاخه ها بچین تو به عاشق سبد-سبد
یک دانه نه! مگر به گدا سیب می دهی!
- - -
دندان زدم به سیب تو یک بار در بهشت
این بار هم بگو به کجا سیب می دهی؟
تمام وجود من سرزمين من است…
شما هم برويد به ان دور دورها كه تا چشم كار ميكند خوشي هست و خوبی…
شما هم برويد…نه من_ما_ سد راهتان نميشويم…
برويد جايي كه همه چی هست…چيزهايي كه شنيديم..چيزهايی كه نداشتيم و شما برويد تا آنها را داشته باشيد…
برويد و زادگاهتان را از ياد ببريد…برويد و زادبومتان را گم كنيد…برويد و مردمتان را به ديده ی حقارت ببينيد…
نه! شما برويد ما ميمانيم…ميمانيم تا سرودهايمان را در دشتهای سرزمينمان بخوانيم…ميمانيم تا سرودهايمان رنگ فراموشي نگيرند…
ميمانيم تا آرزوهايمان را به تحقق بپيونديم…
ميمانيم تا با خون رگهايمان بنويسيم "دوباره ميسازمت وطن…"روی ديوار روی خورشيد روی تاريخ…
و سرزمينمان با خونهای ما رنگين شود…سيل خونهای ما آن را پاك كند…
و دوباره شايد خورشيد از زير ابرها بيرون آمد و ديگر خبری از غبار و مه و اندوه نباشد…
به ياد شهيدان مقدس راه آزادی…
تا بهار له شده
به زير گامها
راه نيست…
اين خجسته است:
رهروان ميان خود
بهار بارور
بنا كنند…
اين بشارت شريف ماست:
سبز ميشويم
بر دخيل حسرت كسان
بر در و سلاح…
سبز ميشويم
در سپيده
وعده گاه اجتماع دستها…
شعر از:خسرو گلسرخی *
*نمیشناسیدش؟؟
نویسنده وشاعر و مبارز...انسان واقعی
...
اندوهگين ترين ترانه ام
در شبی گفته شد
كه ستارگانش به خاموشي رفته بودند...
قصه هاي هزار و يك شب
در آن شب
به پايان خود رسیده بودند...
و من به ماهی كه
پشت ابر بود چشم دوختم
و دلم پي ماهي كوچك حياطمان بود
كه شايد اكنون ديگر نبودن را تجربه ميكرد...
شعري نسروده بودم..و شعري نخوانده بودم...تنها غزل سرودنم...نجوايي بود كه تمام عمر_به غير آن شب_ميخواندمش...
نه آمدني
نه رفتني
سكون معنايي نداشت
و
همچنام همه از حركت باز استاده بودند
دچار شده بودم...به زمان...و زمان هم به من..
پی نوشت: ... این یعنی.................................
پی نوشت:واقعیت بزرگترین دروغ ممکن است...
پی نوشت: ...
اين شعر ادامه ی همون منظومه اي هست كه سال پيش گذاشتم....
پشت دروازه های خورشيد-اثر عزت ا...زنگنه- برنده جايزه اول مسابقات هنری دانشگاه تهران-خرداد ماه سال 1347...
باد در زلف درختان جاريست...
پشت خاموشي و پرچين سكوت...
كيست با نام مرا ميخواند؟!؟
آي...هم كوچه ي همسايه ي من
سارها
,چلچله هاچه غريبند به هنگام غروب
گل سرخ
توي خاموشي جام گل خود
زرد شد
و شقايق تنها
سرخي اش را به سياهي تنش
بخشيده
آه ..شايد
,شايددر عزاي گل شب بوي نجيبي ست
كه باد آنرا برد...
سايه ي مهتاب است يا غروب خورشيد
سايه افكنده بر اين باغ بزرگ...
نه برادر تبرت را بردار
سايه ها را بشكن
آه گلهاي نجيب
همه در سوت غروبند
,غروبتبرت را بردار
و درختي كه در آن وسعت سبز
بختك سايه غم گسترده
روي گلهاي نجيب
از كمرگاه صبورش بشكن...
.......................................................................
همه ي هيكلم از گريه ي غم ميلرزد
و تبر در دستم
شانه ام ميلرزد
و تبر در دستم
من به اندازه ي باران سحر دلگيرم
شهوت انگيز به گناه آلوده شده بود...با دستهاي به خون آغشته اطراف را مينگريست...چقدر همه جا تغيير كرده بود.....ديگر نبودن همانقدر بيمعنا شده بود كه روزي آرزو ميكرد..
دستهايش خوني بود...قسمتي از اطراف مبهمش شده بود
صداي خنده هاي ترسناكي كه مي آمد ...رعشه بر تنش مي انداخت...
شهوت وار به خون تشنه شده بود...ميان انسانهاي حيوان صفت يا نبودن را پيش رو داشت يا اين چنين دردناك بودن را...
او كه روزي تن به گناه نميداد امروز در اين نقطه قهقه ميزد و خون ميمكيد...
لبهايش خوني بود..
خون كثيف...
تمام روحش را فروخت...به وسوسه اي كه تمام عمر درونش جريان داشت...
بردندش ميان خودشان..و جشن گرفتند با ميهمان تازه..آنهم چه كسي؟..
وسوسه پيروز شد..
...............
ديگر همه يكرنگ شده بودند ...

