اين شعر ادامه ی همون منظومه اي هست كه سال پيش گذاشتم....
پشت دروازه های خورشيد-اثر عزت ا...زنگنه- برنده جايزه اول مسابقات هنری دانشگاه تهران-خرداد ماه سال 1347...
باد در زلف درختان جاريست...
پشت خاموشي و پرچين سكوت...
كيست با نام مرا ميخواند؟!؟
آي...هم كوچه ي همسايه ي من
سارها
,چلچله هاچه غريبند به هنگام غروب
گل سرخ
توي خاموشي جام گل خود
زرد شد
و شقايق تنها
سرخي اش را به سياهي تنش
بخشيده
آه ..شايد
,شايددر عزاي گل شب بوي نجيبي ست
كه باد آنرا برد...
سايه ي مهتاب است يا غروب خورشيد
سايه افكنده بر اين باغ بزرگ...
نه برادر تبرت را بردار
سايه ها را بشكن
آه گلهاي نجيب
همه در سوت غروبند
,غروبتبرت را بردار
و درختي كه در آن وسعت سبز
بختك سايه غم گسترده
روي گلهاي نجيب
از كمرگاه صبورش بشكن...
.......................................................................
همه ي هيكلم از گريه ي غم ميلرزد
و تبر در دستم
شانه ام ميلرزد
و تبر در دستم
من به اندازه ي باران سحر دلگيرم
شهوت انگيز به گناه آلوده شده بود...با دستهاي به خون آغشته اطراف را مينگريست...چقدر همه جا تغيير كرده بود.....ديگر نبودن همانقدر بيمعنا شده بود كه روزي آرزو ميكرد..
دستهايش خوني بود...قسمتي از اطراف مبهمش شده بود
صداي خنده هاي ترسناكي كه مي آمد ...رعشه بر تنش مي انداخت...
شهوت وار به خون تشنه شده بود...ميان انسانهاي حيوان صفت يا نبودن را پيش رو داشت يا اين چنين دردناك بودن را...
او كه روزي تن به گناه نميداد امروز در اين نقطه قهقه ميزد و خون ميمكيد...
لبهايش خوني بود..
خون كثيف...
تمام روحش را فروخت...به وسوسه اي كه تمام عمر درونش جريان داشت...
بردندش ميان خودشان..و جشن گرفتند با ميهمان تازه..آنهم چه كسي؟..
وسوسه پيروز شد..
...............
ديگر همه يكرنگ شده بودند ...
فشار سنگين لحظه ها...
هجوم دقايق بي انگيزگي...
زندگي سرشار از تهي...
شيمي بلد نيستم و زبان هم همينطور..
كاش تمام زندگي رياضي بود بدون حفظ كردن فرمول مثلثات...
پشتم پر از خالي گندمگون...خوش تيپ...قدش هم خوبه...
هيچ وقت نديدمش چون پشت هم هستيم هميشه. .. پشت هم و پشت به هم...
و هيچ دليلي هم گاه نيست براي روبه رو شدن...
شايد حقيقت آنچه است كه ما نميخواهيم
تمامش دقايقي بي درك معني ...شايد تلاشي براي بيهودگي...و اين شايد هم شايد براي رد مطلقيت است...شايد اميد اينگونه ميخواهد باشد...بي انكه بخواهيم
زندگي هرچه هست هست...وسوسه اي براي نبودن در من و انگيزه اي هراسناك براي بودن بي اينكه بدانيم هستيم يا نه..
شيمي پر از اينكه حفظ كنم...و زندگي هم تمام حافظه است از شبهايي كه پشت سر گذاشتيم تا شبي ديگر فرا رسيد...و تنها لحظه اي _آنهم شايد_به اين فكر كرديم كه چه خوب كه گذشت
هر چند دانستيم كه روزهايي از اين دست خواهند بود كه مي ايندو ما دلخوش به گذشتن...
تا حالا اينقدر به اين نرده ها نزديك نشده بودم...اه ...چه قدر بلند اينجا...اووووووووووووووووو...........چه پرشي يه لحظه شايد هم بيشتر به فكر سقوط آزاد افتادم...هيچ ترسي هم نبود...هميشه حتي از نزديك شدن به اين ارتفاع ميترسيدم...هميشه هم جلو چشم بوده...خيلي نزديكه..اينجا اتاقم و اينجا يعني 2 متر اون ورتر اين پرتگاه...
هيچ وقت به اين نردها اينقدر نزديك نشده بودم...اه ...چه قدر بلند اينجا....
چسبيده بودم به نرده...نزديكترين جاي ممكن...ديگه از اينجا جلوتر نميشد رفت...
به پايين نگاه كردم ولي بازم نترسيدم...لعنتي بترس...بترس...
چرا بايد ميپريدم و چرا نبايد؟؟؟
شايد فردا روز بهتري باشه...و شايد با پريدنم روزهاي بهتر رو از ديگران-هرچند به نظر من روزهاشون اصلا" خوب نيست-بگيرم
من هستم هنوز هستم...و مثل همه ي شمايي كه دارين ميخونين محكومم به بودن...هيچ دوست ندارم وقتي ميرم يكي كه داره عين چيز زندگي ميكنه برگرده بگه:آخه ...
نميدونم تو كدوم وب بود...نوشته بود: زندگي را تف كردم رو صورت دنيا...جمله اين نبود..اون چيزي كه يادم هست رو نوشتم...
روحم خسته است...و ميخواهد تمام اين خستگي را با تمام وجود از اعماقش فرياد بزند...بغض چنگ انداخته....اين روزها فقط بغض ميخورم و هيچ...اين روزها حسرت ميخورم و هيچ...
شايد چون هيچ چيزي براي خوردن نيست..
جنگ دعوا بر سر تكه ناني...قحطي.گرسنگي....آه روحم خسته است..ميخواهد فرياد زند تمام حسرتها و بغضهايش را...
همه به جان هم افتادند و ديگر انسان خوي بد و حيواني خويش را نميپوشاند...و كشتن گناه نيست ...فقط بايد زنده بماني...تا آخر مثل همه بميري...اين آخرين كلمات از زبان آنهاييست كه كشتند ولي باز مردند حتي نفس آخرشان را اينگونه كشيدند در حالي كه داشتند ميكشتند و در خون غوطه ميخوردند...
بغضم ميتركد..نفسم سخت بالا مي ايد...و حس ميكنم همين حالاست كه ديگر پايين نرود...
گوشه اي خلوت دور از هياهو پيدا كرده ام...رو به آسمان در ان دراز ميكشم و به هيچ مي انديشم...گور سرد مرا در بر ميگيرد...
..و ستاره ها ي آسمان خاموش مي شوند....
غبار گريه بر قلبم نشسته و سخت آن را ميفشارد...سنگيني غم راه رفتن را دشوار كرده است...و دشوارتر از آن اين است كه ديگر هيچ اميدي به بهبود نيست...تاريخ ميگذرد و من ناتوان از انجام...
جاده ها سوت و كور انگار كسي نيست...ولي ميبيند چشمانم كساني را كه در اطراف جاده به من مينگرنند...هيچ احساسي از زندگي در آنها نيست شايد هم فقط ارواحي هستند بي روح...
بر گردن بعضي از انها طنابهايي قطور و شلاقهايي بر پشتشان ضربه ميزنند...شلاقهايي بلند...
غبار گريه قلبم را ميفشارد چه سخت ميشود ديد چه سخت بايد تحمل كرد آنرا... پس جاده به كجا ختم ميشود...و پس از آن؟؟؟...
نميدونم بايد چي بگم...سلام رو واسه اينجور وقتها گذاشتن...
سلام
سال خوبي داشته باشين...عيد خوبي داشته باشين...امسال انس#جام و اتح#اد رو تجربه كرديم و مشتي بر دهان است*كبار زديم...حال كردي...
من نميخوام مسائل سي*اسي رو وارد وبم كنم...ولي واقعا" ميشه بي تفاوت بود؟؟!...
خيلي وقته به اطرافيانم نگاه ميكنم ميبينم همه ميخوان خودشون رو با اين بدبختي وقف بدن...
چرا هيچكس به فكر راه حل نيست؟
انگار همه از وجود نداشتن راهي براي بهتر شدن مطمئند...شايد هم وقف دادن به صرفه تر باشه...از غر زدن حالم به هم ميخوره...
خواب روزهاي خوب رو ببينيد...
اميدوارم يه هيجان مثبت تو زندگيهامون پيش بياد برامون...
عيدتون مبارك...
باد...باران ...طوفان...
آسمان مثل دل من تنگ است...
آسمان مثل دل من تنهاست...
و تو اي مانده در انديشه ي تنهايي خويش...
تو فقط خود را باش..تو چه ميخواهي كه:
يكنفر توي سكوت شب شهر
دارد از حسرت نان ميميرد!!!...
يا كه گنجشك سر شاخه ي لخت
آسمانش پر نيست
جوجه هايش تنهاست
وخودش بيدانه.
من چرا دلگيرم؟!
من چرا دلتنگم!؟
.................
....................
آه...شايد..شايد ..
سهم من اينست:
...بنشينم تنها...
و در آيينه ي شب گريه كنم..
و
دلم... مثل گنجشك غريب ...
در افق هاي غروب...
شب غم پر بزند...
او مرا افريد تا تنها نباشد...
وتمام غم خود را در سينه ام فرو چكاند...
پس چگونه غمگين نباشم من كه تمام غم هاي خدا را در سینه ام دارم....
آدمي پرنده نيست تا به هر كران كه پر كشد برای او وطن شود...
سرنوشت برگ دارد آدمي...
برگ وقتي از بلند شاخه اش جدا شود...
پايمال عابران كوچه ها شود....
