تبليغاتX
اسمون

یه روز یه  کوهنورده از کوه  سقوط میکنه...بعد... با  یه نخ  خودش رو. نگه میداره...بعد...از خدا میخواد  که نجاتش بده...مثه همه ی ما که تا به یه مشکلی برمیخوریم  یاد خدا و یغمبر می افتیم...بعد...خدا جوابش رو داد...بعد...

گفت:اگه به من اعتقاد داری ،نخ رو ول کن...بعد...این ادم گوش نمیکنه...بعد...فردا صبح یه گروه از کوهنوردا پیداش میکنن در حالی که یخ زده و نیم متر از زمین  فاصلهداره...بعد...بعدی در کار نیست...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:34 توسط hera |


همين ديروز بود كه تو مسابقه داشتم ميدوييدم...الان حتي نمينونم از پله ها بالا برم...واسه چند لحظه اين چيزا به ذهنم ميرسيد.... بچه ها تو كلاس نشستن صداشون مياد...انگار يه چيگلوم رو گرفته دستم رو بردم سمت گلوم بدتر شدم چند تا پله پايين تر اومدم ..اه اه ...چشام تار شده بود درست نميديدم داشتم ميوفتادم نميتونستم نرده رو بگيرم...حس كردم خوردم به يه كي....اره خورده بودم .. -ببخشيد (با يه حالت خاصي كه يه مدتي حالم رو بهم ميزد) -نه ...نه بابا....سرم رو كردوندم داشتم ميرفتم يه جوري نگام ميكرد برگشتم گفتم : انگار كاري داريد؟؟؟؟؟؟؟!؟!!! اصلا حالم خوب نبود ..-(من من كرد)بي توجه داشتم ميرقتم كه...-حالت خوبه؟؟ -اين رو ميخواستين بگين؟؟؟؟؟؟؟!!!! ...انگار ناراحت شده بود با يه حالتي كه بهش نشون بدم اصلا برام اهميت نداره گفتم:نار...ا..نارا...حت...دو باره سرفه اين بار اينقدر شديد شد كه افتادم ..يه دس رو ديوار يه دستم جلو دهنم...اومد جلو ميخواست كمكم كنه... دستم رو بردم جلو يه جوري كه يعني مرسي.. نيا... احتياج ندارم...اونم وايستادبا اضطرلب خاصي نگام ميكرد

بلند شدم دستم رو كه از جلو صورتم ورداشتم بهم نزديك شد ولي برگشت عقب به خودش مسلط شد يه دستمال ابي از جيبش در اورد داد بهم ..ولي چرا!!!؟؟؟ دستم خوني بود.....اين ...خون....نه...م.ال.. ..منه؟!!؟؟؟ داشتم ميمردم ولي ترجيح دادم جلوي اون اوني كه يه مدته با اعصابم بازي كرده از بابت دستمال تشكر كردم اگه خوني نشده بود پس ميدادمش...رفتم پايين به صورتم ابي زدمو اومدم سر كلاس تو كلاس سعي كردم فكرم رو متمركز كنم ولي نشد ...چند بار متوجه ام بود..توجه نكردم وقتي كلاس تموم شد زودتر از همه رفتم هيچكي جز اون نفهميد كه حالم عادي نيست...يواش راه ميرفتم ...بچه ها ازم رد شدن نميتونستم بشناسم شون چرا!!؟؟!! خوب چون هم چشام تار بود هم اشك تو چشمام ...يه لحظه فكر كردم چه دوستايي حتي نميفهمن حالم بده ولي تو اين حالت اصلا مهم نبود ...صداي پاهاش رو تشخيص ميدادم قلبم تند ميزد نميدونم دقيقا واسه چي ...واسه كاراي اون؟ واسه حاله بدم ؟ واسه دوستاي ..؟ واسه نهاييم كه داشتم حس ميكردم؟ نزديك شد ...تو فكرام غرق شده بودم ..يه چيز بهم گفت ..نشنيدم..اصلا برو خودم نياوردم..روم رو به طرفش كردم و با عصبانيت گفتم...نميخوام كسي برام دل ه سوزونه...اين رو يادت باشه ..خدا نگهدار ..عين هميشه كه زود اعتراف به گناه ميكنم نشد با اينكه از كارم پشيمون بودم برنگشتم معذرت بخواهم...هردو منتظر بوديم البته منتطر ازانس.. رفتم جلو نگاش نكردم ولي گفم ..خوب نميخواستم اين جوري بشه به هر حال نمي خوام ناراحت باشي..-نه دركت ميكنم -نه چرا بايد درك كني ببين همين الان بهت گفتم دوست ندارم برام دلسوزي كني..تظاهر نكن ...بيشتر از اين حالم رو از زندگي بهم نزن...باز ناراحتش كرده بودم..برعكس چيزي كه هميشه ميگه:جنبه شوخي رو دارم:هيچوقت جنبه نداشته ولي بهم گفته بود حساس نمي دونم چرا از اين كه ناراحتش كردم حس بدي بهم دست داد...ولي پيش خودم گفتم- چه طور اون ناراحتم ميكنه ككشم نميگزه؟! اصلا به درك-...تا وقتي كه برم رو سكو پشت به اون وايستادم اون!!! هموني كه...اهميتش رو برانم از دست داده بود..تمام راه فكرم مشغول بود ولي نميدونم به چي!!!‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شب شد تو خلوت شب بدون اين كه دست خودم باشه گريه كردم گريه كردمو.... واسه تمام چيزايي كه ميخواسه تمام چيزايي كه فكردن بهش عذابم ميده

چشمم به يه سري كتاب افتاد...روش رو خاك گرفته بود...با دستم پاكشون كردم...كتابا پودر شدن...معلئم نيست مال كدوم عصرن...يه برگش كنده شد....اينا كتاباي ممنوع هستن نمي ذارن بخونمشون...ولي من بيش از ده بار يمشه كه خوندمشون ولي هيچي نفهيدم ...الان دو يا سه سال كه بيخيالشئن شدم..شايد ..الان ..نه ..حوصله ندارم..اما خوندن كتاب بهتر از منتظر شدن واسه فرداست ...فردا!!!!..چه اهميتي داره؟؟؟...نه اون موقع اهميت داشت كه سالم بودم نه حالا كه معلوم نيست چهمه!!!

فردا شد پس فردا هم گذشت همديگرو بازم ديديم نه واسه اون مهم بود نه واسه من...انگار نميخواد تو حاشيه باشه ...يه كاري ميكنه كه ازارم بده...نميدونم رواني مريض..اخه چه مشكلي داري...يهو گفت ترسو..نه با من نبود...ولي شايد هم ميخواست اين حرف رو كه قبلا بهم زده بود ياداوري كنه ...دلم نميخوادببينمش اخه فقط داره بهم كنايه ميزنه

حالا واسه نديدن همه چي جوره فقط نميدونم ...يه حس بدي دارم .شايد ميترسم.......

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:3 توسط hera |


آسمون_هرا

ميخوام اولين مطلبم در مورد اسم نويسنده و وبلاگم باشه...هرچند مطمئنا" از خودم نيست ولی قول ميدم از خودمم مطلب بذارم .

به نظر من وخيلیهای ديگه آسمون زيباتر از اوني كه ميبينيم...ناشناخته تر از اوني كه بشه تو مدت عمر تمامش رو بشناسيم...بزرگتر از اونيكه فكرش رو كرده باشيم...(الان خيلي تو حس ادبي نوشتن نيستم پس بی خيال ميشم...)

تو اسمون اجرام اسمونی وپديدههای زيادی هست از جمله:سياهچاله ها.دنباله دارها.كوتوله های سفيد.ستاره هار نوترونی.شهاب سنگها.سحابی ها...

HERA:

ملكه ی اسمان .در يونانی.هم معنی با juno(رومی).همچنين اسم يه سحابی درخشان تو اسمون.خيلی دلم ميخواست وميخواد بدونه كه به ايرانی چی ميشه...

سحابی:

به گازهای پراكنده مابين كهكشانها سحابر ميگن.به دليل نور ستارههار اطرافشون ديده ميشن البته بعضِِِی از سحابيها تاريك هستندو مانع از عبور نور ستارهها‍ی پشتشون ميشن...

دنباله دار:

اجرام سماوی.گهگاه ظاهر ميشن.هر دنباله دار از يك مسير نورانی و يك دنباله طويل تشكيل شده.سر اونها ممكنه به بزرگی خورشيد ودنباله اش حدود چند صد كيلومتر.تا حالا حدود 800ستاره كشف و نامگذاری شده اند.مردم در قديم فكر ميكردند كه دنباله دارها سر يه زن كه موهاش به طرف عقب كشيده شده اسم دنباله دار رو هم ازكلمه ای يونانی به معنی مو گرفته شده.

 

كوتوله ی سفيد:

از تغييراتی كه در ستاره ايجاد ميشه كوتوله ها ايجاد ميشن تا زمانیِ كه قسمت اعظم هيدروزن درون هسته ی ستاره تمام شود هسته ی ستاره انقدر گرم ميشود كه مولكولهای ستاره را بازكرده وان را به يك ستاره ی غول پيكر تبديل ميكند در اين حالت به ان فول قرمز ميگن با تغييرات ديگری كه انجام ميشه هسته ها اينقدر به هم نزديك ميشن كه ستاره تمم مواد موجود در خود را د ر حجم كوچكی جای ميدهد در اين حالت كوتوله ِی سفيد نام ميگيرد...

اسمونی باشيم ... تا بعد..

 

.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:1 توسط hera |