باد...باران ...طوفان...
آسمان مثل دل من تنگ است...
آسمان مثل دل من تنهاست...
و تو اي مانده در انديشه ي تنهايي خويش...
تو فقط خود را باش..تو چه ميخواهي كه:
يكنفر توي سكوت شب شهر
دارد از حسرت نان ميميرد!!!...
يا كه گنجشك سر شاخه ي لخت
آسمانش پر نيست
جوجه هايش تنهاست
وخودش بيدانه.
من چرا دلگيرم؟!
من چرا دلتنگم!؟
.................
....................
آه...شايد..شايد ..
سهم من اينست:
...بنشينم تنها...
و در آيينه ي شب گريه كنم..
و
دلم... مثل گنجشك غريب ...
در افق هاي غروب...
شب غم پر بزند...

