تبليغاتX
اسمون

تا حالا اينقدر به اين نرده ها نزديك نشده بودم...اه ...چه قدر بلند اينجا...اووووووووووووووووو...........چه پرشي يه لحظه شايد هم بيشتر به فكر سقوط آزاد افتادم...هيچ ترسي هم نبود...هميشه حتي از نزديك شدن به اين ارتفاع ميترسيدم...هميشه هم جلو چشم بوده...خيلي نزديكه..اينجا اتاقم و اينجا يعني 2 متر اون ورتر اين پرتگاه...

هيچ وقت به اين نردها اينقدر نزديك نشده بودم...اه ...چه قدر بلند اينجا....

چسبيده بودم به نرده...نزديكترين جاي ممكن...ديگه از اينجا جلوتر نميشد رفت...

به پايين نگاه كردم ولي بازم نترسيدم...لعنتي بترس...بترس...

چرا بايد ميپريدم و چرا نبايد؟؟؟

شايد فردا روز بهتري باشه...و شايد با پريدنم روزهاي بهتر رو از ديگران-هرچند به نظر من روزهاشون اصلا" خوب نيست-بگيرم

من هستم هنوز هستم...و مثل همه ي شمايي كه دارين ميخونين محكومم به بودن...هيچ دوست ندارم وقتي ميرم يكي كه داره عين چيز زندگي ميكنه برگرده بگه:آخه ...

نميدونم تو كدوم وب بود...نوشته بود: زندگي را تف كردم رو صورت دنيا...جمله اين نبود..اون چيزي كه يادم هست رو نوشتم...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:22 توسط hera |


روحم خسته است...و ميخواهد تمام اين خستگي را با تمام وجود از اعماقش فرياد بزند...بغض چنگ انداخته....اين روزها فقط بغض ميخورم و هيچ...اين روزها حسرت ميخورم و هيچ...

شايد چون هيچ چيزي براي خوردن نيست..

جنگ دعوا بر سر تكه ناني...قحطي.گرسنگي....آه روحم خسته است..ميخواهد فرياد زند تمام حسرتها و بغضهايش را...

همه به جان هم افتادند و ديگر انسان خوي بد و حيواني خويش را نميپوشاند...و كشتن گناه نيست ...فقط بايد زنده بماني...تا آخر مثل همه بميري...اين آخرين كلمات از زبان آنهاييست كه كشتند ولي باز مردند حتي نفس آخرشان را اينگونه كشيدند در حالي كه داشتند ميكشتند و در خون غوطه ميخوردند...

بغضم ميتركد..نفسم سخت بالا مي ايد...و حس ميكنم همين حالاست كه ديگر پايين نرود...

گوشه اي خلوت دور از هياهو پيدا كرده ام...رو به آسمان در ان دراز ميكشم و به هيچ مي انديشم...گور سرد مرا در بر ميگيرد...

..و ستاره ها ي آسمان خاموش مي شوند....

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:58 توسط hera |


غبار گريه بر قلبم نشسته و سخت آن را ميفشارد...سنگيني غم راه رفتن را دشوار كرده است...و دشوارتر از آن اين است كه ديگر هيچ اميدي به بهبود نيست...تاريخ ميگذرد و من ناتوان از انجام...

جاده ها سوت و كور انگار كسي نيست...ولي ميبيند چشمانم كساني را كه در اطراف جاده به من مينگرنند...هيچ احساسي از زندگي در آنها نيست شايد هم فقط ارواحي هستند بي روح...

بر گردن بعضي از انها طنابهايي قطور و شلاقهايي بر پشتشان ضربه ميزنند...شلاقهايي بلند...

غبار گريه قلبم را ميفشارد چه سخت ميشود ديد چه سخت بايد تحمل كرد آنرا... پس جاده به كجا ختم ميشود...و پس از آن؟؟؟...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:40 توسط hera |