تبليغاتX
اسمون

فشار سنگين لحظه ها...

هجوم دقايق بي انگيزگي...

زندگي سرشار از تهي...

شيمي بلد نيستم و زبان هم همينطور..

كاش تمام زندگي رياضي بود بدون حفظ كردن فرمول مثلثات...

پشتم پر از خالي گندمگون...خوش تيپ...قدش هم خوبه...

هيچ وقت نديدمش چون پشت هم هستيم هميشه. .. پشت هم و پشت به هم...

و هيچ دليلي هم گاه نيست براي روبه رو شدن...

شايد حقيقت آنچه است كه ما نميخواهيم

تمامش دقايقي بي درك معني ...شايد تلاشي براي بيهودگي...و اين شايد هم شايد براي رد مطلقيت است...شايد اميد اينگونه ميخواهد باشد...بي انكه بخواهيم

زندگي هرچه هست هست...وسوسه اي براي نبودن در من و انگيزه اي هراسناك براي بودن بي اينكه بدانيم هستيم يا نه..

شيمي پر از اينكه حفظ كنم...و زندگي هم تمام حافظه است از شبهايي كه پشت سر گذاشتيم تا شبي ديگر فرا رسيد...و تنها لحظه اي _آنهم شايد_به اين فكر كرديم كه چه خوب كه گذشت

هر چند دانستيم كه روزهايي از اين دست خواهند بود كه مي ايندو ما دلخوش به گذشتن...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط hera |