...
اندوهگين ترين ترانه ام
در شبی گفته شد
كه ستارگانش به خاموشي رفته بودند...
قصه هاي هزار و يك شب
در آن شب
به پايان خود رسیده بودند...
و من به ماهی كه
پشت ابر بود چشم دوختم
و دلم پي ماهي كوچك حياطمان بود
كه شايد اكنون ديگر نبودن را تجربه ميكرد...
شعري نسروده بودم..و شعري نخوانده بودم...تنها غزل سرودنم...نجوايي بود كه تمام عمر_به غير آن شب_ميخواندمش...
نه آمدني
نه رفتني
سكون معنايي نداشت
و
همچنام همه از حركت باز استاده بودند
دچار شده بودم...به زمان...و زمان هم به من..
پی نوشت: ... این یعنی.................................
پی نوشت:واقعیت بزرگترین دروغ ممکن است...
پی نوشت: ...

