تبليغاتX
اسمون

...

اندوهگين ترين ترانه ام

در شبی گفته شد

كه ستارگانش به خاموشي رفته بودند...

قصه هاي هزار و يك شب 

در آن شب

 به پايان خود رسیده بودند...

و من به ماهی كه

پشت ابر بود چشم دوختم

 

و دلم پي ماهي كوچك حياطمان بود

 

كه شايد اكنون ديگر نبودن را تجربه ميكرد...

 


شعري نسروده بودم..و شعري نخوانده بودم...تنها غزل سرودنم...نجوايي بود كه تمام عمر_به غير آن شب_ميخواندمش...

نه آمدني
نه رفتني

سكون معنايي نداشت

و

همچنام همه از حركت باز استاده بودند

دچار شده بودم...به زمان...و زمان هم به من..


پی نوشت:   ... این یعنی.................................

پی نوشت:واقعیت بزرگترین دروغ ممکن است...

پی نوشت:   ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 20:30 توسط hera |