شهوت انگيز به گناه آلوده شده بود...با دستهاي به خون آغشته اطراف را مينگريست...چقدر همه جا تغيير كرده بود.....ديگر نبودن همانقدر بيمعنا شده بود كه روزي آرزو ميكرد..
دستهايش خوني بود...قسمتي از اطراف مبهمش شده بود
صداي خنده هاي ترسناكي كه مي آمد ...رعشه بر تنش مي انداخت...
شهوت وار به خون تشنه شده بود...ميان انسانهاي حيوان صفت يا نبودن را پيش رو داشت يا اين چنين دردناك بودن را...
او كه روزي تن به گناه نميداد امروز در اين نقطه قهقه ميزد و خون ميمكيد...
لبهايش خوني بود..
خون كثيف...
تمام روحش را فروخت...به وسوسه اي كه تمام عمر درونش جريان داشت...
بردندش ميان خودشان..و جشن گرفتند با ميهمان تازه..آنهم چه كسي؟..
وسوسه پيروز شد..
...............
ديگر همه يكرنگ شده بودند ...

